پنجشنبه كه تعطیل بودیم غزال جون زنگ زد تا یه خبری از ما بگیره ، بعدشم از مدرسه ی خودش گفت كه اصلا تعطیل نیستن و تا ساعت دو و نیم مدرسه می مونن . و اینكه بچه های مدرسه شون همه خر خونن و حتی كسانی رو هم دارن كه ساعتی صد تومان می دن واسه معلم دیفرانسیل ( این واسه من كه تو این 11 سال حتی نیم ساعت نرفتم كلاس خصوصی خیلی عجیبه ) بعدش گفت كه كتاب دیفرانسیل آبان می رسه دستمون . ما هم شنبه پاشدیم رفتیم مدرسه و سر زنگ دیف گفتیم كه كتابارو آبان می دن . ولی دوشنبه كتابارو بهمون دادن كه دیف هم داخلش بود و كلی ضایع شدم جلو جمع ...!
شنبه زبان داشتیم ، هفته ی قبل معلم بهمون گفته بود كه Reading درس 1 رو حاضر كنیم . ماهم چون كتاب بهمون نداده بودن گفتیم ولش ! البته من كتاب داشتم ولی گفتم بقیه ندارن ، نمی خونن ، منم نمی خونم . رفتم مدرسه دیدم اوووووه ! همه كتاب های پارسال یا قدیمی دارن ولی هیچكی نخونده بود ( همه مثل من فكر كرده بودن ) به بچه ها گفتم تابلو نكنید و اصلا بروز ندید كتاب دارید . اما انگار چند نفر توجیه نشده بودن ، سر زنگ زبان كتاب گذاشتن رو میز . معلم كه فكر كرده بود كتاب نداریم اصلا می خواست بی خیال درس دادن و پرسیدن بشه اما تا دید اون سه چهار ناجوانمرد كتاب دارن گفت : هر ردیف رو یه كتاب بدید تا درس بدم ...
و اینطور بود كه 10 نفر 1 كتاب داشتیم . دیگه داشت خیلی بهمون فشار میومد . كم كم بقیه كتاب ها هم رو شدو معلم فهمید دروغ گفتیم ... خیلی بد شد ....
زنگ دیف هم معلم نمره حسابانهای پارسال رو پرسید كه خیلی كیف كردم و تو دلم خدا رو شكر كردم كه هندسه نمره ها رو نپرسید وگرنه آبروم می رفت ! خدا لعنتت كنه امتحان نهایی كه آدم رو به چه خفتی می ندازی !
بعد از اینكه نمره مو گفتم كلاس تو شوك بود آخه اصلا به گروه خونی من نمی خوره همچین نمره ای !! یه دختره از نیمكت جلویی به حالت كپ برگشت گفت : تو واقعا 20 شدی ؟!!!
و اما سه شنبه باز هم زبان داشتیم كه جند نفر رو داوطلب صدا كرد . منم دیدم زهرا پاشد رفت ، تریپ مرام و رفاقت برداشتم و رفتم پای تخته . همه رو هم جواب دادم اما آخرش گفت خلاصه درس رو بگو . خاك بر سر من همیشه مكالمه ام خوب بود ولی این بار به تته پته افتادم همه چی از ذهنم پرید . 18 شدم . یكی نیست به من بگه نمی خواد مرام بذاری بتمرگ سر جات !
تكیه كلام معلم دیفرانسیل رو هم پیدا كردم : می زنم تو چونت !!
چهارشنبه اینقدر خوابم میومد كه وقتی می خواستم پاشم به زمین و زمان فحش می دادم ! شیمی داشتیم و می خواست بپرسه و یك عالمه تمرین سخت هم داده بود حل كنیم . من نمی دونم شب قبلش چه غلطی می كردم كه هیچی درس نخونده بودم . فقط گفتم خدایا امروز رو به خیر بگذرون . سر زنگ ادبیات از شدت خواب داشتم می مردم و همش هذیان می گفتم و مثل معتاد ها با سر می رفتم تو میز ! دوستام هم مثل من منگ بودن و اینقدر خندیدیم كه دیگه معلم می خواست پرتمون كنه بیرون .
زنگ شیمی رسید و بچه های كلاس هیچكی تمرین ها رو حل نكرده بود و یا نیمه نصفه !! معلم اومد اول یه نمور درس داد بعد شروع كرد صدا كردن اسم بچه ها برای حل تمرین . از شانس گند اسم ما رو صدا كرد اما من چون كتاب 3 سال پیش خواهرم رو برده بودم و جواب ها رو توش داشت یه چیزایی گفتم و خلاصه آبروم نرفت !
زنگ گسسته تازه فهمیدم تمرین داشتیم كه ننوشته بودم !! معلم كه اومد یه عده خودشیرین نامرد بی شعور گفتن خانوم تمرین حل نمی كنیم ؟!
خوشم اومد معلم ضایعشون كرد گفت نه خیر ! اون تمرینا مگه چیزی داشت ! خودتون برید حل كنید ...!!
و نكته ی خیلی مهم اینكه اون دختر خانمی كه از ته كلاس جواب مسائل ساده رو می داد و فكر می كرد خیلی زرنگه با سخت شدن درسا دیگه از بلبل زبون یش كاسته شده و كمتر حرف می زنه !! دیگه كسی نیست بهش بگیم بروبابا !
طبقه بندی: خاطرات سال چهارم دبیرستان،
برچسب ها: چهارم دبیرستان، پیش دانشگاهی، دیفرانسیل، زبان انگلیسی، هندسه، حسابان، گسسته،
سال دوازدهم ما به طور رسمی از 2 شنبه 4 مهر شروع شد . صبح رفتم مدرسه و طبق معمول با بچه ها تو سر و كله ی هم زدیم بعد زنگ خورد و رفتیم سر صف . نمی دونم چرا تایم صف های این مدرسه اینقدر طولانیه . سه چهارتا ناظم داریم و همشون هم بعد اجرای قرآن و دعا باید بیان سر صف حرف بزنن . بعد به مناسبت هفته ی دفاع مقدس از یك پدر شهید دعوت كرده بودن كه بیاد و صحبت كنه . بالاخره بعد یه ساعت مارو فرستادن سر كلاس . در بقیه ساعتهای مدرسه هم معلما اومدن درس دادن و اتفاق خاصی نیفتاد .
روز سه شنبه وقتی رسیدم مدرسه زنگ خورده بود و همه سر صف بودن . از ته صف كه به بچه ها نگاه كردم دیدم همه به طرز عجیبی یه دفعه باهم هد زدن ! این دفعه به مناسبت هفته ی دفاع مقدس از یك روحانی دعوت كرده بودن كه بیاد و سخنرانی كنه . بعد از یك ساعت گفتن به صف بیاین كه موارد انضباطی رو نگاه كنیم . كل پیش های ریاضی رو گرفتن !! یه عده به خاطر ابرو – یه عده ناخن ، به ابرویی ها گفتن برید خونه تا ابروهاتون درنیومده نیاین مدرسه .ما كه در رفته بودیم رفتیم سر كلاس . دبیر زبان هم تشریف اوردن و از همون اول شروع كردن خارجكی حرف زدن ! ما هم كه تا حالا با همچین صحنه ای مواجه نبودیم . نفر جلویی برگشت و آروم به ما گفت : منم بلدم خارجی بحرفم F**k You !!
كلی خندیدیم ! ریسه رفتیم ! بعد چند دقیقه معلم مجبورمون كردكه به انگلیش درباره ی خودمون و مدرسه ی قبلی و خانواده و ... بحرفیم . . . خلاصه این زنگ مزخرف هم تموم شد و زنگ دوم معلم دیفرانسیل نیومد سر كلاس ، ما كلی مسخره بازی دراوردیم و خاله بزغاله بازی كردیم . زنگ تفریح هم اومدیم بزن و بكوب راه بندازیم كه ناظم فرتی اومد بالا ! پارسال مدرسه 3 طبقه بود اگه سر و صدا می كردیم یا صدا نمی رفت پایین یا اگه هم می رفت اظم حوصله نداشت 3 طبقه بیاد بالا . الان این مدرسه كوچیكه صدا همه جا می پیچه !
زنگ آخر هم فیزیك كلی حال كردم كه معلممون دبیر 3 سال پیش خواهر گرام بوده ، با این كه نشناخت ولی بازم كیف كردم...
چهارشنبه با هد به مدرسه رفتم ! تایم صف رو كه دیگه تركوندن ! بعد كلی دعا و سرود و قرآن ، مشاور و ناظم ها اومدن حرف زدن . بعد گفتن كه به مناسبت هفته ی دفاع مقدس گروه سرود نیروی انتظامی رو دعوت كردیم اما چون دیر كرده بودن و می خواستن سر ما رو گرم كنن یك ناظم دیگه اومد به مناسبت روز دختر یه عالمه شعر خوند و ما هم 20 دقیقه كف زدیم !
بعد نوبت رسید به ورزش صبحگاهی ، حسابی وقت كشی كردن ولی هنوز گروه سرود نیومده بود . گفتن چی كاركنیم سرشون گرم شه بهمون بشین پاشو دادن ! جیغ همه رفت هوا ! گریه می كردیم ! من كه دیگه التماس می كردم!!!
یهو آقایون نیرو انتظامی تشریف اوردن و چند تا كار برامون اجرا كردن . بچه ها هم باهاشون همراهی می كردن كه همه خارج از نت و افتضاح بود !ناظم هم یه ذره از پشت میكروفون همراهی كرد كه دیگه واقعا داشت حالم بهم می خورد !
بالاخره رفتیم سر كلاس ... زنگ اول كه تموم شد داشتم از گرسنگی می مردم ! نمی دونم چرا اینقدر اونروز اكیپ ما گرسنه بود !! اما هیچ خوراكی نبود بخوریم . حوصیه نداشتیم بریم تو صف شلوغ بوفه بایستیم !!! پس به بچه های دیگه آویزون شدیم !
اما نكته های مهم :
1- 10 نفر تو كلاس هستن كه دو به دو فامیلی های یكسان دارند . روز اول یكی از معلما گفت شما ها با هم نسبتی دارید كه سمیرا یه دفعه گفت : خانوم اینا خواهر برادرن !
2- بعضی درسا سالی – واحدی شده ، برای ترم اول هم باید هندسه بخونیم هم گسسته ! چقدر بدبختیم ...
3- یك آدم بسیار خودشیرین در ته كلاس ما وجود دارد كه چون مسائل ساده و بدیهی را در كلاس جواب می دهد فكر كرده آخر همه ی زرنگ های كلاس است . صدایش هم بسیار بلند و روی اعصاب . وقتی دفعه ی اول جواب یك مسئله ساده رو داد من با لحن بسیار بدی بهش گفتم : برو بابا ! و این برو بابا دیگه معروف شد و الان هی بهش می گیم !!
4- نمی دونم چرا نمی تونم اسم بچه های جدید رو باد بگیرم ! امروز 10 بار از یكی پرسیدم اسمت چیه ولی هنوز یادم نمیاد اسمش چی بود ...
5- حال كردم از اینكه معلما گفتن سعی كنید كلاس بیرون نرید و اگه خودتون دس بخونید بهتر نتیجه می گیرید ... امیدوار شدم چون من اصلا از كلاس بیرون خوشم نمیاد و تاحالا تو عمرم نرفتم !!
طبقه بندی: خاطرات سال سوم دبیرستان، خاطرات سال چهارم دبیرستان،
برچسب ها: سوم دیرستان، چهارم دبیرستان، پیش دانشگاهی، گسسته، هندسه، ناظم، زبان انگلیسی،
بدم میاد وقتی می بینم همه چی نو و جدیده ! وقتی لباس مدرسه می پوشی و راه می ره بوی پلاستیك می ده و بوی تازگی اش می پیچه توی دماغت !! حالا روزی كه رفتم لباسم رو بخرم توی پرو كاملا اندازه ام بودها ولی امروز صبح خواستم برم مدرسه توش گم شدم . شلوارم شونصد سایز ازم بزرگتر بود آستین های مانتوش هم تا نوك انگشتام بود !
شب قبل مامانم مجبورم كرد كل اتاقم رو تمیز كنم در حال تمیز كردن كتابخونه كله ام صد بار به طبقاتش برخورد كرد . آخر شب هم اومدم وسایلمو بذارم تو كیفم كه زیپ كیفم كلا از جاش درومد ! صبح نزدیكای ساعت 6 یك دلشوره و اضطراب بدی منو گرفته بود كه داشتم خفه می شدم .
با این همه مدبختی بالاخره رسیدم مدرسه و همون اول بروبچه ها سروكله شون پیدا شد و بعدش رفتم لیست ها رو نگاه كردیم . سه تا كلاس پیش ریاضی بود و ما بچه های پارسال توشون پخش بودیم البته برخی غیر حضوری برداشته بودن.
من و سمیرا و زهرا و شیدا و چند نفر دیگه تو یه كلاسیم . یعنی همه ی مطرب ها به جز مرضیه !!!
زهرا خانوم هم كه تابستون واسه ما خالی بست كه می ره هنرستان اما امروز دیدیم كه ور دل خودمونه !
وسط حیاط مدرسه یه عالمه گلدون گذاشته بودن كه من نزدیك بود بخورم به یكی شون و با مغز بیام زمین كه خدارو شكر به خیر گذشت . بعد زنگ خورد رفتیم سرصف . اول صف هم ایستادیم كه سریع بریم تو كلاس جا بگیریم .
حدود یك ساعت سخنرانی بود !! اول یكی یه عالمه اومد مقاله خوند و قرآن و سرود و دعا و صلوات بعدش مدیر و ناظم چهل دقیقه حرف زدن . ما هم كه اول صف بودیم اینقدر تیكه می پروندیم و می خندیدیم كه من دیگه نفسم بالا نمیومد و داشتم خفه می شدم ! دویدم ته صف كه ناظم ها بهم گیر ندن تا رسیدم اونجا خنده هام قطع شد ! دوباره اومدم اول صف و شروع كردیم خندیدن كه ناظم اومد بالا سرمون با چشم غره گفت : كاری نكنید كه اول سالی باهاتون بد برخورد بشه !!
من سرم پایین بود ولی داشتم از خنوه می مردم . نگاه كردم به صف بغلی دیدم اونا تركیدن از خنده ولی برای اینكه ناظم نبینشون روشون رو كردن اونور و دارن می لرزن از خنده !
بگذریم ... روی دیوار حیاط نوشته بود : مدرسه قطعه ای از بهشت است كه خدا به زمین فرستاده ...
بعد یك ساعت كه همه از پا درد و آرتروز می نالیدن رفتیم سركلاس . این همه تلاش كردیم جا بگیریم ولی آخرش یه جای مسخره گیرمون اومد . ولی از كلاس بگم : چقدر تمیز ، چقدر خوشگل ! دیارهاش رنگ معمولی نیست و از این برجسته هاست كه نمی دونم اسمش چیه ! ولی بدیش اینه كه نمی تونیم چیزی روش بنویسیم ( بی فرهنگی !)
تخته دومتر بود ! منظره عالی ! بالای میز ما یه گیاه مصنوعی از سقف آویزونه كه شبیه برگ درخت انگوره ، حالا یه دلمه ای هم دور هم می زنیم !!
بعد برنامه هفتگی رو یادداشت كردیم . یكشنبه و پنج شنبه ها تعطیلی . امروز هم كه یكشنبه بود پس همگی رفتیم خونه . فردا هم كه كتاب بهمون می دن .
اینم از روز اول مدرسه ی ما ، مال شما چطور بود ؟!
طبقه بندی: خاطرات سال چهارم دبیرستان،
برچسب ها: پیش دانشگاهی، چهرم دبیرستان، ناظم،
1) به علت كاهش سرعت اینترنت متاسفانه فعلا نمی تونم برای آپ های دوستان وبلاگ دار ، كامنت بذارم . بسیار بسیار شرمنده . حتی نمی تونم ایمیل هامو چك كنم یا حتی برم cloob ! مسنجر هم وا نمی شه ! اگه با دسته ی پلی استیشن بخوام یك كوه بكنم زودتر به نتیجه می رسم تا بخوام یك page باز كنم . حالا كسی سالی به ماهی به من ایمیل نمی زداااا ، همین یك هفته كه سرعت ندارم شونصد تا ایمیل از صد جا واسم اومده .البته در این مملكت اینترنت شبیه یه شوخیه و سرعت بالاش هم شایعه ای بیش نیست .
2) بالاخره یك نموره درس خوندم . نمی دونم چه تحول عظیمی در من به وجود اومد كه یهو نشستم كل دوم و سوم رو خوندم ! البته تهدید ها و زخم زبون های خواهر گرام در درس خوندن من بی تاثیر نبوده . از اونجا كه یهو نشستم كلی درس خوندم ، كله پا شدم و افتادم توی تب ! اینم از وضعیت تخت و كتابخونه (كی حال تمیز كاری داره ؟!)


حالا زیر تختم كه افتضاح بود ، به علت كمبود نور ازش عكس نگرفتم !
3) امروز 15 شهریوره و من هنوز برای مدرسه لباس فرم نخریدم ! واقعا اگه لباسا تموم شه چی كار باید بكنم؟!
4) دیشب یاد این موضوع افتادم كه با وجود گیر دادن های والدین چگونه می توان مدرسه را پیچاند ؟! چون مادر و پدر اصلا حوصله ندارن بیان غیبت موجه كنند و همیشه آدم رو به زور می فرستن مدرسه ...
چند مورد از راه هایی كه خودم امتحان كردم :
سوم دبیرستان :
1) امتحان شیمی داشتیم (اصولا شنبه ها خوش ندارم برم مدرسه) جمعه هیچی درس نخوندم ، شنبه هم صبح پا شدم بخونم دیدم هوا تاریك و سرد ، داخل خونه هم گرم ! كل خانواده خواااااب ... گریه ام گرفته بود ، به خودم لعنت می فرستادم ، چشمهام از خستگی باز نمی شد و ازشدت خواب داشتم می مردم ! یهو یه نقشه كشیدم ....
رفتم زیر پتو و تا ساعت 7 بیرون نیومدم . بعد مامانم صدام كرد كه پاشم برم مدرسه ، گفتم مامان تب دارم !! ( چون 2 ساعت زیر پتو بودم داشتم از گرما می پختم و لپام هم سرخ شده بود) مامان دست زد به پیشانی ام ، گفت : آره ، داغی ، نرو مدرسه ! و من هم كه به شدت خوش حال ! تخت گرفتم واسه خودم خوابیدم ! فرداش رفتم مدرسه ... بچه ها امتحان داده بودن و همه ی نمره ها هم افتضاح شده بود ....!!! 
2) برای عید تكلیف عید داده بودن ، منم كه تا 13 بدر رسما كتاب ها رو بوسیده و گذاشته بودم كنار . شبی كه فرداش می خواستم برم مدرسه از بس تو باغ و بوستان پریده بودیم هوا كه كلی خسته بودم . دیدم اگه فردا برم مدرسه معلمها ببینن تكلیف ننوشتم آبروم رو می برن ! با چشمهایی بسیار مظلوم و معصوم و پر از اشك ، نزد پدر رفته و با كلی بهونه ( مثل : دستم درد می كرد ، مریض بودم ، مهمون داشتیم كمك مامان می كردم وقت نداشتم مشق بنویسم و... ) عاجزانه التماس كردم كه فردا به مدرسه نرم . نمی دونم چی شد معجزه شد كه یك دفعه پدر موافقت كرد !
پس فردا كه رفتم مدرسه برای همه خالی بستم كه مسموم شده بودم روز 13 بدر!!
3) دوباره شنبه بود و امتحان شیمی ! منم كه نخونده بودم !
صبح خودم رو زدم به دل درد و یك عالمه هم جیغ و داد راه انداختم ! ولی از اونجا كه بازیگر خوبی نیستم و بابام هم كه تیز ! فهمید دروغ می گم گفت : خیلی خب ! نرو مدرسه ولی فیلم درنیار ! برو بگیر بخواب !!
عاقبت پیچاندن مدرسه در سوم دبیرستان :
از اونجایی كه هر وقت من یه زرنگ بازی درمیارم چوبش رو هم می خورم ، اواخر سال چنان مریض شدم كه مجبور بودم یك روز درمیون برم مدرسه . ناظم هم خیلی بهم گیر می داد ، هرچی می گفتم به خدا مریضم ! باور نمی كرد . شده بودم چوپان دروغگو ! و توی یك هفته ای كه نبودم فیزیك كلی درس داد و من بلد نبودم . وقتی می خواست امتحان بگیره از ترس داشتم می تركیدم . فقط شانس اوردم ورقه ها رو صحیح نكرد وگرنه تك می شدم !
دوم دبیرستان :
1) سه شنبه بود و درس های مسخره ای مثل عربی و آمادگی دفاعی داشتیم . صبح مامانم صدام كرد برم مدرسه ، دیدم یه خواب خوبی منو گرفته نمی تونم دل بكنم از رخت خواب ... رك و پوست كنده و خیلی جدی به مامانم گفتم امروز نمی رم درس های مهمی نداریم ... و مامان هم گفت باشه ! ( به همین سادگی )
2) دوباره سه شنبه بود اما ایندفعه خواهر گرام داشتن از راه دور میامدند ، منم كه هیجان زده ، چون خیلی وقت بود ندیده بودمش دلم واسش تنگ رفته بود ! گفتم : مامان نمی رم مدرسه ، مامان گفت باشه !!
3) باز هم سه شنبه !! اما اینبار واقعا تب داشتم . مامان هم گفت نرو و شب رفتیم دكتر ، به مامان گفتم : به دكتر بگو حالم خیلی بد بوده و من هم خودمو می زنم به مریضی تا چهارشنبه رو هم مرخصی بگیرم . با این نقشه ی شوم وارد مطب دكتر شدیم و دكتر كه دید حال من خیلی بده ( آره جون خودم!) چهارشنبه و پنجشنبه رو هم مرخصی داد و من در كل 4 روز پیچوندم . عاااالی !
عاقبت پیچاندن مدرسه در دوم دبیرستان :
یكشنبه دو زنگ ریاضی دو زنگ فیزیك داشتیم . من و چند تا از دوستام رو دعوت كردن به یه همایشی ! ما هم گفتیم كی حوصله ریاضی رو داره ؟ پیچوندیم رفتیم همایش كه بسیار چرت بود . وقتی هم برگشتیم فیزیك و ریاضی كلی درس داده بودن و ما هم بلد نبودیم و كلی حالمون گرفته شد!
سوم راهنمایی :
شاید دركل 2 ماه اول سال سر كلاس بودم ! بقیش رو همش می پیچوندیم می رفتیم آزمایشگاه تا مثلا برای المپیاد آماده بشیم . ولی تو آزمایشگاه همه كار می كردیم جز آزمایش ! آخه اصلا تقصیر ما نبود آزمایشگاهمون هیچ وسیله ای نداشت . موادش همه تاریخ مصرف گذشته بودن یا اینقدر آب كرده بودن توش كه خاصیت خودش رو از دست داده بود ! ما هم با همون HCL رقیق كار می كردیم كه هیچ بخاری نداشت !
عاقبت پیچاندن كلاس ها در سوم راهنمایی :
وقتی رفتیم واسه امتحان آزمایشگاه ، اونجا HCL غلیظ بهمون دادن كه وقتی ریختمش تو ظرف یه عالمه بخار كرد و بخارش هم رفت تو دهن كسی كه ازمون آزمون می گرفت !!!چون ظرف آزمایش رو طرف اون گرفته بودم ! و فكر كنم به خاطر این بود كه رد شدیم !!
من دیگه تا همین جا یادم اومد . شما اگه خاطره ای از پیچوندن دارید و یا حتی روش های پیچاندن رو بلدید بگید تا دیگران هم استفاده كنند...
طبقه بندی: خاطرات قبل از دبیرستان، خاطرات سال دوم دبیرستان، خاطرات سال سوم دبیرستان،
برچسب ها: شیمی، امتحان شیمی، ناظم، فیزیك، ریاضی، سوم دبیرستان، دوم دبیرستان، سوم راهنمایی،
عكس هایی كه در طول سال تحصیلی 90-89 به همت بچه ها و حرص خوردن های من! جمع شد
عكس پایین كه با بدبختی تهیه شده و 4 نفر قلاب گرفتن كه من برم بالای تخته و اینو بنویسم اما نشد ! بعد یه ذره فك كردیم دیدیم ای بابا این چه كاریه ! چرا اینقدر خودمون رو زحمت بدیم ؟! از صندلی معلم استفاده می كنیم و اینگونه بود كه من جفت پا با كفش ! رفتم رو صندلی معلم و رو دیوار اثر هنری كشیدم . چند روز بعدش ناظم اومد تو كلاس و این رو دید خیلی عصبانی شد چون دیوار های مدرسه رو بعد 10 سال رنگ زده بودن گفت : كی اینو كشیده ؟!!!
این عكس العمل ما :





بعضی از عكس ها مشكلات اخلاقی دارن 
لطفا نظر های غیر اخلاقی ندین كه نه جواب داده می شن نه تایید می شن
باتشكر !

ادامه مطلب
طبقه بندی: گالری عكس، خاطرات سال سوم دبیرستان،
برچسب ها: گالری عكس، سوم دبیرستان، دین و زندگی، شیمی، ناظم، نماینده كلاس،
تبلیغات 




